|
مســـــــــــــــــافـــــــر تنـــهــا
|
صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه ،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني. بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و برای مدت شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظرت بودم. با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلا وقت نداشتي بامن حرف بزني. متوجه شدم.
به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن میگذرانی در حالی که کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه میکردی شام میخوردی. و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب... فکر میکنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی به به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم بیش از آنچه تو فکرش را میکنی. حتی دلم میخواهد یادت بدهم منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم. سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت دهی. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عیبی ندارد میفهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت:خدا فقط میتونم بگم : خدا جونم دوست دارم اندازه ی خودت.
[ 1388/7/14 ] [ <-PostTime-> ] [ ]
[ نظر دهيد ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |