|
مســـــــــــــــــافـــــــر تنـــهــا
|
![]() بی تو طوفان زده ی دشت جنونم صید افتاده به خونم توچه زان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه به بستم دگر از پای نشستم گویی یا زلزله آمد گویی خانه فرو ریخت سرمن بی تو من در همه ی شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی توهمه بود و نبودی تو همه شعرو سروری چه گریزی ز دل من که زکویت نگریزم اگر بمیرم زغم دل با تو هر گز نه ستیزم منو یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم بی تو من زنده نمانم [ 1388/5/20 ] [ <-PostTime-> ] [ ]
[ نظر (2) ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |